تبليغاتX
اَندَرونیته


اَندَرونیته


وب نوشت های علی رحمانی


نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 14:28 روز دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387

سال‌های مازراتی (1)

اثر: ماکسیم بیلر

مترجم علی رحمانی

 

روز خیلی سردی بود. تمام شب درِ بالکن را نبسته بود و وقتی نفسش را بیرون می داد یک ابر کوچک بخار از دهانش برمی‌خاست.  در حالی که فقط صورتش از لحاف بیرون بود در تخت‌خواب دراز کشیده بود و ابرهای بخار درست می کرد. پنج تای دیگر، نه، ده تا ابر دیگر ، بعدش بلند خواهد شد.

 سحر که زن بیدار شده بود او را نبوسیده بود. فقط خیلی راحت روبه‌راهش کرده بود. و وقتی او رویش خوابیده بود هیچ کمکی بهش نکرده بود، ولی مثل همیشه، راه که می‌افتاد بقیه‌اش راحت بود. حتی پیش از رفتن هم نبوسیده بودش، او هم بی‌درنگ باز به خواب فرو‌رفته بود و خواب یک بطری کورونا)2) به بزرگی پمپ آب مونبیوپلاتس(3) را دیده بود.

بعد دوباره بیدار شد – از ظهر گذشته بود- و به فکر بطری بزرگ کورونا افتاد. دلش سیگار می خواست، اما هیچ در بساطش نبود. رفت دستشویی، برگشت، موبایلش را روشن کرد و گذاشت سر جایش. « سلام تام گربهه،  من حامله‌ام. ببخشید که اینطوری بهت گفتم. میرم خونه‌ی پدر و مادرم.»

 

دو تا پیامک دیگر رسیده بود، هردو از یک نفر در کمپانی فیلم‌سازی. برایش در ای‌میل صوتی‌اش هم  پیغامهایی گذاشته بود که هردفعه با صدای عصبانی تری سراغش را گرفته بود. ساعتِ  یک تمرین بود، یک نفر قرار بود تا ساعت شش بیاید.

« سلام تام گربهه، من حامله ام. ببخشید که اینطوری بهت گفتم. میرم خونه ی پدر و مادرم.»

با خودش گفت:« اَه. به جهنم!» داشت یک ابر کوچک دیگر بیرون می‌داد. شماره ی چهار.

 

فیلم در مورد سه تا دوست بود که بعد از سالها دوباره با هم دیدار می‌کنند. حالا یکی‌شان خواننده شده بود، یکی دکتر، و سومی، همان نقشی که او بازی می کرد، کَسِ مهمی نبود. این شخصیت هیچ وقت خانه را ترک نکرده بود – هنوز با خانواده اش زندگی می کرد- و دیگر به خوش قیافگی سابق نبود، اما می شد بفهمی که روزی خوش‌قیافه بوده است. در طول تنها شبی که در فیلم تصویر می شد همه چیز برای همه‌ی آنها تغییر می‌کرد. «شب گمشده» عنوان خوبی بود، اگرچه یک خرده زیادی آمریکایی بود.

هنوز آن شراب طبخی(4) را که مادرش در آخرین دیدارشان برایش خریده بود، داشت، شاید هم یک بطری مشروب جایی پیدا می‌شد. سیگار بهتر بود. تصور کرد که دود در حال پر کردن ریه‌هایش است، به آرامی منگش می‌کند، با این که دوست داشت اصلا بیرونش ندهد عاقبت باید ریه هایش را ترک می کرد. ابر کوچک شماره‌ی پنج.


 

یک‌دفعه به سرش زد که: باید ماشین را بفروشم. از این‌که دارد چنین فکری می‌کند غافلگیر شده بود، ولی دقیقاً به همین فکر کرده بود: باید ماشین‌ را بفروشم. اگر قرار باشد هرماه اینقدر خرجش کنم دیگر نمیتوانم از پسش بر بیایم. در هر صورت این ماشین نه. به زور شتاب می‌گیرد، وچیزی تویش می‌ترکد؛ بنگ! و آن یارو باید از خیابان برونر بیاید و بکسلش کند. بعد باید تا وقتی برایش یک موتور جدید پیدا می‌کند تاکسی بگیری، تازه یک همچین موتوری خدا تومن پولش می‌شود.» بعد با خودش گفت: « این هم از سالهای مازراتی!» و برای لحظه‌ای احساس ناراحتی کرد. بعد آشفته شد و سپس چشم‌هایش را بست و به خواب رفت.

وقتی بیدار شد، دوباره داشت تاریک می‌شد. هنوز کاملا تاریک نبود، ولی کم‌و‌بیش تاریک شده‌بود. بیرون خاکستری، خاکستری مایل به آبی بود- از آن نورهایی که فقط اواخر نوامبر، اوایل دسامبر، میتوانی ببینی. ساعت سه، سه و نیم، وقتی برلین ممکن است همین جوری از فنلاند سر در بیاورد.

 

ساعت سه، سه ونیم- آره. بلند شد، رفت دستشویی، و در بازگشت توی کشوی بزرگ آشپزخانه را نگاه کرد بلکه آنجا سیگاری باشد. هیچی پیدا نکرد، برای همین بطری شراب طبخ را برداشت، ولی بعد دوباره گذاشت سر جایش. برای یک لحظه حسی مثل زمانی که بچه بود بهش دست داد. روز یکشنبه، وقتی همه خواب بودند، توی آپارتمان دوره می افتاد، و چون هیچ‌کس نمی‌خواست با او بازی کند  بر‌می‌گشت به تختخواب، و ملافه ها به خوبی همین حالا سرد بودند.

 

آنها هیچ وقت در موردش حرف نزده بودند. او هیچ سوالی نپرسیده بود و طرف هم هیچ چیز نگفته بود، پس چیزی برای بحث کردن وجود نداشت، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. با زنهای دیگر هم همین‌طور بود. او فکر می‌کرد اگر باید درمورد چیزی بحث شود، زن باید چیزی بگوید . ولی حالا داشت فکر میکرد که البته حماقت خودش بوده است. زن در صورتی چیزی میگفت که دنبال دردسر نمی‌گشت . پس یا چیزی نبوده که سرش بحث کنند یا اینکه او دنبال دردسر می گشته.

 

اولین باری که او را در کاسولار(5)دید فکر کرد این رابطه به هیچ جا نمی رسد و اگر هم برسد زیاد دوام نمی آورد. او در حالی که تمام مدت در همین فکر بود، به کانال آب بیرون نگاه میکرد و پشت سر هم برای زن گیلاس‌های مشروب سفارش می‌داد. احتمالا طرف داشته به چیز کاملا متفاوتی فکر می‌کرده. او موهای مشکی، چشمهای آبی، و نگاهی داشت که می توانست اشکت را در بیاورد. فکر کرد وقتی زنها یک خورده مسن‌تر باشند همین جوری می شود. توی تخت خواب از هیچ چیز خجالت نمی‌کشند ، پس تو هم لازم نیست توی تخت خواب از چیزی خجالت بکشی.

 

تلفنش زنگ زد و او یک‌دفعه از جا پرید. وقتی دید یکی از کمپانی فیلم‌سازی است گذاشت که زنگ بزند. زنگ قطع شد و بعد یک پیامک از مدیر طراحی لباس آمد، اما او بدون این که آن را بخواند پاکش کرد و برگشت به تخت‌خواب. بعد دوباره بلند شد و در بالکن را بست. یک آهنگ گذاشت ، دراز کشید و به اَل‌گرین(6) گوش داد. فکر کرد که چطور دیگر نمی تواند در ماشین قشنگش اَل‌گرین گوش کند. هنوز توی اتاق خیلی سرد بود. لحاف را تا زیر چانه اش بالا کشید، هوای سرد مثل وقتی بود که توی مازراتی به صورتش می وزید. او از خیابان لپزیگر تا میدان پست‌دامر، و بعد به سمت غرب رانندگی می‌کرد. به آهنگ «لا‌لا، برای تو» گوش میداد و خورشید سپید رنگ زمستان بین ساختمانهای پیش رویش می رقصید.

 

بای‌توربو(7) واقعا اتومبیل قشنگی بود. موتورش صدای خفن و دلچسبی داشت. پنج نفر ظرفیت داشت، و مثل یک جعبه‌ی شکلات چهارگوش بود. حالا همه‌‌‌ی اینها دود می‌شد، چون طرف بهش نگفته بود باید پیشگیری کند. آنها ده یا شاید دوازده بار با هم آن‌کار را کرده بودند، حتی وقتی زن توی عادت ماهانه‌اش بود. با هم خوش بودند- هم او حالش را می‌کرد و هم طرف- و حالا باید از دست ماشین خوشگل‌اش خلاص می‌شد.

او نفسش را از دهان بیرون داد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. دوباره امتحان کرد، ولی اتاق دیگر به قدر کافی سرد نبود. او گرمای رادیاتور را پشت تختش حس می‌کرد. حرارتش را حتی می‌شد لمس کنی. وقتی به فکر سرمای بیرون می‌افتاد، اصلا دلش نمی‌خواست بیرون برود.

به هر حال، آنها بدون او فیلمبرداری نمی‌کردند. امکان نداشت بدون او فیلمبرداری کنند! نیکلاس(8) آن قسمت را فقط مخصوص او نوشته بود- شخصیتش توی فیلم تا حدی شبیه خود واقعی‌اش بود. نیکلاس همیشه همین را می‌گفت و او گاهی از این حرف خوشش نمی‌آمد. ولی بیشتر وقتها اشکالی نداشت. حالا خوشحال بود، چون واقعا بدون او نمی‌توانستند کاری از پیش ببرند. حتی توی تمرین.

در هر صورت حالا همه می‌خواستند فیلم را با حضور او بسازند.

 

ولی نه، حتما آنها می‌توانستند بدون او از پسش بر بیایند. واقعاً حالا کی دلش می‌خواست  فیلم را با او بسازد؟ دقیقاً-آنهایی که قبلا با او کار نکرده بودند. همیشه همچین نقشی به او پیشنهاد می‌شد. دیگر به عهده‌ی خودش بود، می‌توانست نه بگوید. کارگردان‌هایی که او با آنها شروع کرده بود حالا با آدمهای دیگری کار می‌کردند و گهگاه از سرِ صدقه نقشی هم برای او کنار می‌گذاشتند. یک نقش کوچک در فیلم، و با حروف درشت در عنوان‌بندی می‌نوشتند: « بازیگر میهمان دوست قدیمی‌مان فری(9)، و نه، ما خودمان هم نمیدانیم چرا همچین کاری می‌کنیم.»

 

باخودش گفت: «لعنتی! دوست دارم باز هم ابر بسازم.» بلند شد، درِ بالکن را باز کرد و چهاردست‌ و ‌پا به تخت‌خوابش برگشت.  داخل اتاق تاریک بود، ولی او چراغ را روشن نکرد. بیرون پنجره، دیگر خاکستری، یا خاکستری مایل به آبی نبود. تقریبا سیاه بود. از بیرون، کمی از نور زشت و نارنجی‌رنگ روشنایی خیابان‌های برلین شرقی به داخل پالوده می‌شد و اشیای داخل اتاق انگار به نرمی می‌لرزیدند. نفسش به سرعت بیرون دهان به ابر تبدیل شد، و حس کرد انگار هوای داخل ریه‌هایش برای همیشه گم شده است.

با خود گفت: شماره هفت. بعد سه‌تای دیگر را ساخت و چشمهایش را بست. خوابش برد، ده دقیقه‌ی دیگر بیدار شد و به آشپزخانه رفت. شراب طبخ مادرش را نوشید، رفت دستشویی و دوباره خودش را ولو کرد که بخوابد. نیمی از شب را خوابید، و بعدش یک پیامک رسید.

«سلام، ترسیدی؟ ‌خواستم ببینم واقعا چقدر بی‌بخاری. دیگه هیچ‌وقت بهم زنگ نزن. میو.»

 

تلفنش را خاموش کرد، رفت حمام و دوش گرفت. یک دوش خیلی طولانی، و خیلی داغ گرفت. در حالیکه مدام با خودش می‌گفت: « به جهنم!» بعد دراز کشید و سعی کرد بخوابد، از آن‌چیزی که فکرش را میکرد بهتر نتیجه داد.

 


 

1-  Maserati: یک اتوموبیل ایتالیایی

2- corona : مارک خاصی از مشروب

3- Monbijouplatz : نام میدانی در برلین.

4- cooking sherry : نوع خاصی از شراب مخصوص پخت و پز که به آن نمک می‌افزایند و برای نوشیدن مناسب نیست.

5- Casolare

6- Al Green: خواننده امریکایی گاسپل و ساول.

7- Biturbo

8-  Niklas

9-  Feri


پ.ن.۱- متن اصلی داستان در نیویورکر را  بخوانید.

پ.ن.۲- ترجمه های بقیه ی اعضای حلقه ترجمه را در وبلاگ هرمس بخوانید.





دسته بندی :داستان کوتاه

لینک مطلب



نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 11:40 روز یکشنبه بیستم مرداد 1387

این روزها بد جوری اوضاع و احوالم به هم ریخته. منتظر نمره‌ی درس پیش‌ترم‌ام هستم. پیش ترمش را هم مثل پایان‌ترمش گند زدم. بعضی وقت‌ها هیچ‌کاری جز گند زدن از دست آدم بر نمی‌آید. مثلا وقتی کار مهمی داری که حتما باید درست انجامش بدهی. آن‌موقع حتماً گند می‌زنی!

شده‌ام مثل آبلوموف. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. صبح تا شب روی همین صندلی نشسته ام و خیالبافی می‌کنم. همین کتاب–آبلوموف- یک هفته است که زیر تخت‌خوابم افتاده. تکه کاغذی که لایش گذاشتم حتماً تا حالا زرد شده. باید صبر کنم نتیجه‌ی امتحانم معلوم شود. بعد اگر قبول شدم، از حالا تا دوسال دیگر یک‌بند کار دارم: پروژه‌ی کارشناسی. کارشناسی ارشد، مقاله، تافل، مجموعه داستان «زیاده» و...

همه‌اش بستگی به این دارد که این درس لعنتی را پاس کنم. الان دو روز است که سراغ استادش می روم. هنوز که هنوز است نمره‌ها را جمع نزده. چهار نفر بیشتر نیستیم. هرچه می‌پرسم که پاس شدم یا نه از جواب دادن طفره می‌رود. یک آدم چقدر می‌تواند بی‌شعور باشد!

خصوصاً روی واژه‌ی «بی‌شعور» خیلی تاکید دارم. از وقتی با اسم خودم می‌نویسم برای فحش دادن در فضای مجازی محدودیت دارم. اگر آقای اسهال اینجا می‌نوشت بدون شک این نوشته پر از فحش خواهر‌مادر شده بود. یادش به خیر. پنج سال از ورودم به دانشگاه می‌گذرد. بیست و سه سال از خروجم از... . خیلی فرق کرده‌ام. ولی هنوز همان آدمم. هنوز به خاطر این که جلوی عمه زهره ادای خواهر شوهرش را در آوردم احساس خجالت می‌کنم. یادش بخیر. شاید یک موقعی در موردش یک داستان نوشتم. تا ببینم چی پیش می‌آید!

این‌ها را نوشتم چون حس کردم باید یک چیزی بنویسم. دو هفته از پست قبلی‌ام می‌گذرد. از این گذشته گاهی آدم فکر می‌کند باید حتماً یک چیزی بنویسد. آها! یک چیزی داشت یادم می رفت: این دفعه دوران مجرد ماندنم خیلی طول کشید. احتمالا اگر تا یک هفته‌ی دیگر یک دوست‌دختر خوب پیدا نکنم رو به هرزگی بیاورم. همین حالا مقدماتش را هم چیده‌ام.





دسته بندی :هردرنوشت

لینک مطلب



نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 16:31 روز یکشنبه ششم مرداد 1387

 

 

«بسم الله. امروز رستاخیز است. روزی که در صور می‌دمند و مردگان فوج فوج به محشر می‌آیند. تمام شب خواب صادقم را می‌دیدم. امروز می‌خواهم او را از قبرش بیرون بکشم. در آغوشش بگیرم و به صدایش گوش بسپارم... »

 

دوران بچّگی همه چیزش مال خودش است. این روزها چیز‌هایی که آدم را حتّی یاد آن وقت‌ها بیندازد، کمیاب شده‌اند. چند وقت پیش، توی اداره به یکی از این چیزها برخوردم. یک آبسردکن دو کاره‌ی جدید. از همان‌ها که یک مخزن استوانه‌ای شفاف رویش دارد و وقتی آب می‌ریزد، صدای شُرشُر قشنگی زیر گوشَت را قلقلک می‌دهد. همان موقع چیزی درونم می‌گفت که این صدا مال خیلی وقت پیش است. همین‌طور که داشتم توی ذهنم دنبال چیز مجهولی می گشتم، حس کردم هوای اداره گرم تر و سنگین تر می‌شود. خودم را کشاندم پشت میزم و نشستم. نوک خودکار آبی را روی کاغذ فشار دادم و چند خط ضخیم مورب رسم کردم. سعی کردم افکارم را منظم کنم...

 

باقی داستان را در ادامه مطلب بخوانید.

 





دسته بندی :داستان کوتاه




نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 23:31 روز جمعه بیست و یکم تیر 1387

عنوان کتاب: سلاخ خانه ی شماره ی پنج

نویسنده: کورت ونه گات جونیور

مترجم: علی اصغر بهرامی

 

 

 

کورت ونه گات در 11 نوامبر 1922 در شهر ایدندیانا پولیس در دوران بحران اقتصادی به دنیا آمد...در دسامبر 1944 در جبهه ی جنگ اسیر نازیها شد و در انباری زیر زمینی که محل نگهداری لاشه های گوشت بود زندانی شد. در همان هنگام متفقین شهر درسدن را بمباران کردند که 134000 کشته بر جای گذاشت...

(از پشت جلد کتاب)

 

برای خواندن متن کامل روی ادامه ی مطلب کلیک کنید.





دسته بندی :درباره ی کتاب




نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 18:0 روز سه شنبه یازدهم تیر 1387

                           

روزی که مسعود به خواستگاری بهناز آمد، او  دختری  ترکه بود که یک مانتوی مشکی بلند و یک روسری ساتن مشکی با گلهای قرمز پوشیده بود، که هر وقت سرش را پایین می انداخت، یک دسته موی سیاه ِ پر پیچ و تاب از زیرش سُر می خورد و روی پیشانی اش می ریخت. آن موقع مسعود یک جوان بلند قد با موهای لَختِ خرمایی رنگ بود و در تمام مدتی که بهناز روبرویش نشسته بود ناخودآگاه به طُره ی موی روی پیشانی اش چشم دوخته بود  و به این فکر میکرد که اگر بچه دار بشوند، موهای چند تا از بچه هایشان این شکلی می شود...   

  باقی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید                                           

.

                             





دسته بندی :داستان کوتاه




نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 12:58 روز سه شنبه چهارم تیر 1387

پیش نوشت: بعد از نزدیک شصت روز دوباره اندرونیته به روز شد. این دفعه چون واقعا تصمیم گرفته ام کار کنم  فعالیتم را با چند تا حرکت انقلابی آغاز کردم. اول این که قالب وبلاگ را عوض کردم و یک لوگوی جدید که حقیقتا شایسته وبلاگ اندرونیته باشد درست کردم(اگر مشکلی توی بالا آمدن دارد خبرم کنید).

در ثانی بخشی به اسم درباره ی کتاب به وبلاگ اضافه کردم. حد اقل فایده ی این بخش این است که چیزهایی را که خوانده ام با نوشتن در وبلاگ برای خودم شسته رفته و منسجم می کنم. این مطلبی هم که در ادامه ی مطلب می خوانید خلاصه ای از سی صفحه ی اول "فردینان دو سوسور" اثر "جاناتان کالر" است که قرار است پنج شنبه ارائه بدهم و توی وبلاگ بچه های حوزه ی هنری مشهد هم گذاشته شده.

 

در آخر این کار ترجمه را با آقای نوری و نوید گذاشتیم برای یک وبلاگ جداگانه به اسم هرمس . توی این وبلاگ داستانهای کوتاه ٬مقالات ٬ مصاحبه ها و خلاصه مطالب انگلیسی جالب مربوط به ادبیات را ترجمه می کنیم و می گذاریم. (البته امید وارم این نقشه با شکست مواجه نشده و پا بگیرد.) از آنجا که اکثریت خوانندگان اندرونیته ید طولایی در زبان انگلیسی و بحث ترجمه دارند ٬از شما تقاضا می کنم ترجمه های ما را بخوانید و اگر نکته ای به نظرتان می رسد که ایراد دارد یا ترجمه را بهتر میکند در کامنتها برایمان بگذارید.

این عکس بغلی را هم برداشتم که حالا که قرار است کار جدی بکنیم ملت یک وقت خیال نکنند ما آدم لوده ای هستیم.


عنوان کتاب: فردینان دو سوسور

نویسنده: جاناتان کالر

ترجمه: کورش صفوی

 

در آمد: فردینان دو سوسور بنیانگذار زبان شناسی نوین به شمار می رود. کسی که مطالعه ی نظام مند زبان را تشخیص داد و امکان تحقق دستاورد های زبان شناسی قرن بیستم را به وجود آورد. بعلاوه سوسور در کنار دو هم عصر خود زیگموند فروید و امیل دورکهایم شیوه ی نوینی را برای مطالعه در زمینه های علوم انسانی آغاز کردند که به ساختارگرایی معروف است. اهمیت آشنایی با نظریه ی زبانی سوسور علاوه بر فهم و شناخت ساختار گرایی برای درک رویکرد های متاثر از او همچون پساساختارگرایی و نشانه شناسی ضروری است...

 

 





دسته بندی :درباره ی کتاب




نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 18:42 روز جمعه شانزدهم فروردین 1387

 

سید‌عیسی از وانت آبی رنگش پایین آمد و در حالی که عقب‌عقب از آن دور می‌شد چشم‌هایش را تنگ کرد.  با این که خیلی دقت کرده بود، باز هم پارکش کج در آمده بود. آرام با نوک انگشتان زبرش، ریش نرم و سفید قَب‌قَبش را نوارش کرد. متوجه مردی شد که توی پیاده رو برایش دست تکان می‌دهد. همینطور که به طرفش می‌رفت زیر لب گفت:« سلام آقای محمودی». بعید بود طرف از آن فاصله صدایش را شنیده باشد، ولی وقتی نزدیکش رسید زحمت دوباره سلام کردن را به خودش نداد...

 

برای خواندن این داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید





دسته بندی :داستان کوتاه




نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 0:36 روز پنجشنبه هشتم فروردین 1387

یک  نفر، یک نفر، یک نفر، یک نفر

چهار نفر که دور هم می نشینند حتما با هم حرف دارند.

لا اقل سه نفرشان می توانند با هم بحث کنند. توی سر و کله ی هم بزنند. با هم بخندند. اما یک نفر هست که فکر میکند هیچ حرفی برای گفتن ندارد. حتی هیچ حرفی برای شنیدن.فقط دوست دارد هر سه تا رفیقش را بغل کند. دوست دارد فشارشان دهد. سرش را روی شانهایشان بگذارد و گریه کند. هیچ دلش نمی خواهد از کسی بشنود که عوض شده. که چقدر بچه مثبت بوده. که خجالت میکشیده بگوید خواهر دارد. که میترسیده نکند وقتی رفت دستشویی زلزله بیاید و زیر آوار بمیرد.

آخ که چقدر دلم تنگ شده برای آن بچه دبیرستانی لاغری که یک روز تصمیم گرفت دیگر حرف بد نزند . روز بعد هر حرف زشتی که میزد جسورانه با خودکار قرمز یک ضربدر پشت دست چپش میکشید. زنگ آخر که  خورد پشت دستش تمام قرمز شده بود. روزی که تصمیم گرفت به دختر های توی ایستگاه اتوبوس نگاه نکند چه احساس تقدس رقیقی بهش دست داده بود. شنیده بود که اگر چهل بار خود را از وسوسه ی یک گناه برهاند، تا ابد از آن گناه پاک خواهد شد.

چقدر دوست داشتم امشب کنارم می نشست و برایم از ایمان حرف میزد. از اسلام واقعی حرف میزد. همان حرف های توی کتاب بینش. دوست دارم یک بار دیگر آنها را برایم بگوید. می دانم که چقدر خوب انها را فهمیده است. دوست دارم  برایم از بهشت مومنان و عذاب کافران بگوید. احساس گناهش را اولین بار که استمنا کرد خوب یادم است. مثل حس امشب من بود. داشت گریه میکرد.

آدم گاهی دلش می خواهد توی ماسه های نرم ساحل چنگ بیندازد و مشتش را پر کند. بعد سفت فشارشان بدهد و خوب تماشایشان کند که چطور، خیلی آرام ،در حالی که کف دستش را قلقلک میدهند، از توی مشتت فرار میکنند.

دلم برای خیلی چیز ها تنگ شده. دلم برای خیلی ها تنگ شده. بیشتر از همه برای آن پسر دبیرستانی لاغر که بزرگترین آرزویش این بود که مکانیک فردوسی  قبول شود. یادم نیست کِی مرد. نمی دانم کجا دفنش کردم. دوست داشتم یکی بود که ازش می پرسیدم. دوست داشتم یکی بود که نه دلش برایم می سوخت نه توی دلش بهم می خندید.





دسته بندی :هردرنوشت

لینک مطلب



نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 0:7 روز یکشنبه چهارم فروردین 1387

 این دید و بازدید عید هم از آن سنت های جالب توجه ایرانیست. این را همین امروز کشف کردم. حدود ساعت نه و نیم شب، وقتی که حد اقل شصت تا مهمان را در کمتر از سه ساعت از سر وا کردیم. گفتم شصت نفر که دروغ نگفته باشم وگرنه بیشتر هم بودند. بجز خانواده ای عموی بزرگم –که پنج نفر هستند- همه ی فامیل کج و معوجمان توی همین سه ساعت مثل میراث تاریخی تخت جمشید روی سرمان خراب شدند. تازه آخر سر به قول مامان چه عجب شده بود که سه تا دخترخاله اش با عیالها و بچه هایشان – که من حتی نیمدانستم کدامشان مال کدامشان ست – بعد از سالها تشریف آورده بودند. البته جای شکرش باقیست که این حضرات اَجَل همه شان با هم نازل نشدند و همواره میشد توی همان پذیرایی جایشان داد . وگر نه ممکن بود پای چند تا از ماموران تفتیش عقاید به اتاق من باز شود و مجبور بشوم راجع به برخی عکسها ی روی دیوارها -مثل هانریش بل در خلعت تلخکی اش و نیک کیو که دارد سیگارش را آتش میکند-  توضیح بدهم.

واقعا شک دارم بشود اسم مجلس امروز  را دید و بازدید عید گذاشت. بیشتر شبیه مجلس ختم مرده ها بود که توی مسجد میگیرند . خصوصا که روی مبل ها جا نبود و جماعتی از آدم های خاکی و افتاده ی فامیل – که توی فامیل ما کم نیستند-  روی زمین کنار هم چای هورت میکشیدند و قاش های بزرگ پرتقال را توی دهنشان آب گیری میکردند. اگر کسی بیخبر وارد می شد احتمالا باید دنبال دسته های گل با روبان مشکی و عکس مرحوم یا مرحومه ای میگشت.

در چنین وضعیت شلوغی هیچ جای گله نداشت اگر علیرغم هیکل نسبتا درشت و دست و بالک زدنهای بی وقفه ام توسط بعضی مهمانها هیچ انگاشته  شده و جواب سلامم را نمی گرفتم. اما نقطه ی شاهکار ماجرا  وقتی بود که دیس سنگین میوه را دستم گرفته بودم وداشتم جلوی جماعتی از فامیلهای پدری  دور میدادم . در همین اثنا گروهی از فامیل های مادری سر رسیدند ومن بعد از اینکه کلی سبک سنگین کردن و کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که دایی از شوهر عمه مهمتر است. لذا تصمیم گرفتم که پذیرایی را برای مدت کوتاهی متوقف کنم. دست راستم را خالی کردم و سینی را با مهارتی که برای خودم هم اعجاب آور بود  کف دست چپ نگه داشتم. اما  این عید مبارکی آنقدر ها که فکرش را میکردم کوتاه و مختصر از آب در نیامد  و مهمانان مشتاق تا آن بوسه های خیسشان را به لپهای چسبناک من قالب نکردند  بی خیال نشدند. در تمام این مدت ذهنم به این مشغول بود که چطور میشود به هر نفر فقط دو تا ماچ داد و از زیر ماچ سوم در رفت . نهایتا – همانطور که حدس میزنید-  نتیجه این شد که دیس بزرگ کف دستم غافل شدم ظاهرا عرق کف دستم برای چسباندن دیس سر جایش کافی بود ولی تا به خودم آمدم دیدم توپ های سرخ و زرد و نارنجی زیر مبل ها و لای پاهای مهمانها قل میخورند. الان خیلی راحت میتوانم قیافه ی خودم را موقع چار دست و پا راه رفتن و جمع کردن میوه ها از زیر دست و پای مهمانها تصور کنم. بی شک قیافه ا م بی نهایت سرخ و ترحم برانگیز شده بود. آنقدر که پسر عمه ی سه و نیم ساله ام هم بین ابراز همدردیهای بی وقفه ی بزرگتر ها زبان باز کرد و بهم بگفت«عـِب نداره!»

خلاصه این که بعد از قضیه ی ترکیدن آن ترقه ی کذایی در شب چهارشنبه سوری که بخش ناشناخته ای از شنواییمان زایل کرد، این دومین  نیزه ای بود که از جانب اجداد آریایی مان پرتاب شد و صاف بر ماتحتمان نشست. باز دم همین محرم صفر عربها گرم که اگر یک بشقاب شله ته دلت را نگیرد لا اقل یک لیوان چای میخوری و یک دستشویی مفت میروی. این است که رفته رفته دارم درک میکنم چه شد که ایرانیان باستان از آیین های پیشینی خویش دست کشیدند  و اسلام را با آغوش باز پذیرفتند.





دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : علی رحمانی ; ساعت 1:12 روز پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

آدم بعضی وقت ها دلش یک همزبان می خواهد. کسی که فقط حرفش را بفهمد. اصلا لازم نیست بپذیرد. فقط بفهمد. بعضی وقتها دوست داری این همزبان باهوش و فهمیده ات یک دختر خوشگل با چشم های درشت و  بینی کوچک باشد. بعضی وقتها دوست داری بازوهای سفید و سینه های گرد داشته باشد. گاهی هم می خواهی  جورابهای کوتاه بپوشد و وقتی توی رستوران یا کافه با تو مینشیند مچهای  ظریفش را بیندازد روی هم و تو در حالی که به قوزکهای قشنگش زل زده ای  وانمود کنی که داری فکر میکنی و چشمهایت ناخودآگاه  به جایی اسرار آمیز در دل زمین راه کشیده اند. واقعا هم داری فکر میکنی:

 

«علی...میدونی دوست داشتم الان کجا بودم»

«کجا؟ »

«کنار یه ساحل قشنگ...که هیچکی نباشه...بتونم با خیال راحت با تی شرت و شلوارک بشینم و به موجها نگاه کتم.»

«تو دوست داشتی کجا می بودی؟»

«(همانطور که به زمین زل زده و فکر میکند) نمی دونم.... شاید ... شاید کنار همون ساحل قشنگ...البته اگه تو یه مایوی صورتی بپوشی خیلی بهتر میشه.»

 

کاش لا اقل اسم عطرش را پرسیده بودم. یک شیشه می گرفتم و میگذاشتم توی جیب جلوی پیراهنم. آنوقت هر وقت دلم میگرفت توی ماشین یک آهنگ از لئونارد کوئن میگذاشتم و خیره می شدم به شیشه ی جلو.(لئونارد کوئن سلیقه ی من نیست . سلیقه ی او بود) بعد میزدم دنده چهار و می انداختم توی لاین سمت چپ بلوار وکیل آباد. انگار کنارم نشسته و چنان غرق آهنگ شده که یک کلمه حرف نمی زند. من هم با اعتماد به نفس دارم رانندگی میکنم ، بدون این که نگاهش کنم.هرازچند گاهی یک نفس عمیق میکشم و لبخند میزنم .



دسته بندی :

لینک مطلب