تبليغاتX
اندرونیته

من و مادر بزرگم هر دو تا بیوه ایم.

توی این وب‌کَمِ تخمی هر چیز متحرکی، کند و مصنوعی حرکت می‌کند. مثلا انگشتان باریک مادر بزرگ که همینطور که به صفحه‌ی مانیتور چشم دوخته، دارد بینی‌ استخوانی‌اش را می‌خاراند. من هم همینطور که صفحه را نگاه می‌کنم، مال خودم را می‌خارانم و می‌گویم: «داره ضبط میکنه...» دو تایی با هم می‌خندیم. آب بینی‌اش  را  با دستمال سفیدی می‌گیرد. لپ‌تاپم را می‌چرخانم تا کامل توی کادر بیاید. پشت سرش، وسط نقش و نگار‌های پشتی قدیمی‌، چهار پرنده، دو به دو نوک‌هایشان را به هم چسبانده اند. حالا من گوشه‌ی سمت چپ تصویرم و او گوشه‌ی سمت راست. من نزدیک ترم و او دورتر.

 تازه همین دیروز از سفر سوریه برگشته. توی راه انگار سرما خورده چون صدایش بدجوری گرفته است. خودش که می‌گوید: «این شکلات کاکو هارو که خوردُم به خسمُم نِشِسته.» حالا خشک و بی‌حرکت به صفحه خیره شده. همه چیز ساکت است. دنبال آهنگی چیزی می‌گردم. می‌گوید: «حالا دیگه کتابْ ته مِتِنی بنویسی یا نِه دیگه؟»  می پرسم «چی؟» می گوید«کتاب ته که ترجمه می‌کردی میتونی بینویسی؟»

 «آره دیگه... تو همین همه کار می‌تونم بکنم. مث کامپیوتره دیگه...» . صدای موزیک بلند می‌شود. موسیقی متن «در بروژ» است

«نِه... مُگُم کارکه... میری سرِ کار مِرِسی کتاب‌ته بینویسی؟» توی کادر متحرک می‌بینمش که دارد از پشت شیشه‌های عینک دور طلایی اش نگاهم می‌کند.

می‌گویم «نوچ»...«اون‌طوری نه... بازم ولی وقت می‌کنم، ش... ولی وقت نمی‌کنم دیگه. یعنی وقت آزاد ندارم دیگه. اونجا وقت آزاد خیلی داشتم حالا دیگه ندارم.» حالا بجای این که از توی صفحه‌ی مانیتور ببینمش، مستقیما توی صورتش نگاه میکنم. اینجوری چین و چروک‌هایش عمیق تر شده اند، ولی در عوض زنده‌تر به نظر می رسد. باز بی‌حرکت نگاه می‌کند به صفحه‌ی مانیتور. انگشتش را،از کنار گوشش، لای پیچ ملایم موهایش می‌برد و می‌گوید: «چه موهای قشنگی دارُم» می‌خندیم. سرش را خم می‌کند و فرق کم‌‌پشتش را نگاه می‌کند. جایی که رشته‌های سفید پیری ، اینجا و آنجا، از زیر سیاهی‌هایِ رنگِ مو، سبز شده‌است...


پی‌نوشت: این فیلم را اوایل مهر، همان وقت‌هایی که تازه لپ‌تاپم را خریده بودم. توی خانه ی مامان بزرگ  گرفتم. امروز که دیدمش یک حسی بهم دست داد. گفتم یک چیزی بنویسم.
!! نوشته شده توسط علی رحمانی | 21:31 | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 •