تبليغاتX
اندرونیته

پُل  نیمه کاره‌ی شهر

و تصویر لرزان مردی

که شیشه‌ زیر گام‌هایش فلز می‌شود.

و توُی شلوغی‌ بلوار

هیچ اتوبوسی

او را زیر هُرمِ خاموشِ چرخ‌هایش نمی‌گیرد.

 

زیر زردیِ نورافکن‌هایِ  پارک

هیچ کودکی

توپ کم‌بادَش را به او پاس نمی‌دهد.

و هیچ دختر بچه‌ای حتّی

 یک دانه چیپس

از توی پاکتِ تنهایی‌اش بر نمی‌دارد.

 

شب‌ها

 بادکنکی که لای تنگیِ شُش‌هاش گیرکرده

می‌تِرِکد

             توی اس‌ام‌اسی

و گم می‌شود

           لای دود قلیانی

که یواشکی

از گوشه‌ی لبخند دُختری

 سَرریز می‌کُند.


پ.ن. مسخره نکنین. من شاعر نیستم. منتها بعضی وقت ها حوصله داستان نوشتن ندارم. 

!! نوشته شده توسط علی رحمانی | 23:8 | جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 •