داستان. سه شاخ چهره

اولین باری که دنبلان خوردم خوبِ خوب یادم است. توی اتاقِ نگار، روی زمین نشسته بودم و تمرینهای دینیام را مینوشتم. یک خط مینوشتم و یک نگاه به ساعت دیواری میانداختم. حوصلهام سر رفته بود. از طرفی احساس گرسنگی میکردم. ساعت هنوز هشت بود و لا اقل یک ساعت دیگر تا شام مانده بود. نگار پشتمیزش نشسته بود و داشت درس میخواند. گهگاه سرش را میچرخاند، موهایش را که از دو طرف دم موشی بسته بود مثل منگوله تکان میداد و چیزی به من میگفت. «انگشتاتو نشکن!»، «با خودکارت بازی نکن!» «درستو بخون!» خلاصه همنطور داشتم با دفتر و کتابم کشتی میگرفتم که شنیدم که بابا صدایم میکند. مثل برق از جایم بلند شدم. میدانستم که خبری است. چون با آن لحن بخصوصش صدایم کرد. این لحنش را میشناختم. فرق داشت با وقتهایی که میخواست برایش کاری انجام بدهم، مثلاً آب یا متکّا بیاورم. آنها را بلند و آمرانه میگفت، گاهی دو سه بار. اما این یکی یکنواخت و بیتفاوت بود. یکبار هم بیشتر تکرار نمیشد. مثل وقتهایی که توی هال جلوی تلویزیون، فرو رفته بود توی مبل راحتی و آنتن نگاه میکرد. وقتی صدایش را میشنیدم، هر جا که بودم خودم را می رساندم چون میدانستم یک خبری هست. او ولی چشم از صفحه بر نمیداشت، فقط خیلی نرم گردنش را به جلو حرکت میداد که به تلویزیون نگاهی بیندازم. اغلب چیز جالبی بود مثل جکیچان، بوکس یا کشتیکج. یواش مینشستم پای مبل و صدایم در نمیآمد.آنوقتها عاشق کشتیکج بودم.
بابا همیشه با صدای خیلی کم تلویزیون نگاه میکرد. چون مامان همیشه میگفت بچهها درس دارند و حواسشان پرت میشود. وقتهایی که پای تلویزیون بود، من توی اتاق نگار درس میخواندم. غیر از آن درس خواندن و خوابم توی هال بود. بجز شبهایی که خیلی سرد بود و لحاف و تشکم را میبردم پایینِ تخت مامان و بابا پهن میکردم. آن سال نرگس کنکوری بود و هیچ کس را توی اتاقش راه نمیداد. بعلاوه مامان میگفت خوبیت ندارد که با آن سبیلم توی اتاق خواهرها بخوابم. آن موقع تازه دوم راهنمایی بودم اما پشت لب بفهمینفهمی سایه ی تیرهای افتاده بود. از این نظر به بابا رفته بودم. او سبیل فلفل نمکی ِ پُرپشُتی داشت که روی لب بالاییاش را میپوشید. یک بار که برای گرفتن کارنامهام آمده بود مدرسه، چند تا از بچهها بهم گفتند: «چه بابای خفنی داری!» ولی من از این که او بجای مامان کارنامهام را میگرفت کاملاً راضی بودم. بابا هیچ وقت به خاطر نمرهی کم آدم را دعوا نمیکرد.
ولی آنشب وقتی از اتاق نگار رفتم بیرون و از درگاهی کوچک گذشتم دیدم تلویزیون خاموش و مبل بابا خالیست. پشت سرم از توی آشپزخانه، صدای تلق و تلوق میآمد. از روی اُپن دیدمش که جلوی کابینت، کنار اجاق گاز ایستاده است. روی کابینت، یک جگر درسته توی سینی بود. امّا بابا داشت چیز دیگری را روی تخته گوشت تکّه میکرد. کنارش که ایستادم سرش را بلند نکرد. تکهها سفید بودند، مثل دنبه. ولی دنبه نبودند. سفتتر به نظر میرسیدند و بوی لجن میدادند. گفتم: «پوف...اینا چیه؟» گفت: «دنبلان». آخرین تکه را دو نیم کرد و شروع کرد آنها را چیدن توی توری کباب پز فلزی. کبریت را از روی هود برداشت و همزمان باشستش دکمهی هود را زد. صدای هُرهُر نرمی راه افتاد. حالا برای اولین بار از لحظهی ورودم، بابا نگاهم کرد و بنجوا گفت: «بیصدا برو ببین مامانت داره چیکار میکنه؟»
از آشپزخانه آمدم بیرون، از وسط هال رد شدم و آن طرف خانه درِ اتاق خواب مامان بابا را که تا چفت چارچوب پیش بود هُل دادم. مامان با صدای لولا سرش را بلند کرد. پرسید: «چیه؟» گفتم: «...کی شام میخوریم؟» و آخر جملهام را کش دادم. داشت لباسها را اُتو میکرد. پشتش را به بخاری تکیه داده بود و سبد آبیِ کنار دستش پُر از لباس بود. شلوار کار سورمهای بابا را بدقّت از روی خط اتویش تا زد و گفت: «یک ساعت دیگه» و همینطور که اتو را از روی پاچهها، بدقّت، مثل ماشینی از وسط مه جاده، رد میکرد، ادامه داد: «بابات داره جیگر میپزه»
اینپا آنپا کردم که بین آمدن و رفتنم وقفهای بیاندازم و مامان شک نکند. حالا دیگر مطمئن بودم قضیهی «دنبلان» هم مثل «آن زهرماری» چیزیست که باید از مامان پنهان بماند. مامان قبلاً چند بار سرِ «آن زهر ماری» با بابا دعوا کرده بود. میگفت «این آخری از بالای همین زهر ماری ناقص الخلقه شده» منظورش من بودم. چون پای راستم چهار تا انگشت داشت و تازه انگشت کوچکش هم چسبیده بود به یکیِ کناری. بابا فکر میکرد من نمیدانم آن زهرماری چیست. همیشه وقتی مینشست کف آشپزخانه، جلوی وآن بطری آب معدنی را از کابینت آخری، پشت سطلهای حبوبات بیرون میکشید، با خودش منِ منِ میکرد: «یک لیوان از این آبا بخورم...تشنم شد.» من امّا هیچ وقت از مشروب خوردن بابا ناراحت نمیشدم. او همیشه آرام و مهربان بود. فرو رفته بود توی مبلش و تلویزیون نگاه میکرد. غیر وقتهایی که به قول خودش مامان بنزین را میریخت و کبریت را میکشید. آنوقت بود که او گُر میگرفت، همه چیز را می شکست و به همه فحش میداد.
برگشتم توی آشپزخانه. بابا کبابپز را روی شعلهی گاز گرفته بود. در جواب چشمک ابرویش گفتم: «داره اتو میکنه». پرسید: «چقدر از کارش مونده؟» گفتم: «خیلی» داشتم دنبلانها را نگاه میکردم که شعلهی آبی گاز نزدیکشان پخش و زرد رنگ میشد و حبابهای کوچک آب تویشان، اینجا و آنجا میترکید. دوباره پرسیدم: «ایناها چیان؟» بابا مثل دفعهی قبل بی آنکه نگاهم کند، جواب داد: «دنبلان» پرسیدم: « به چه درد میخورن؟» میخواستم چیز بیشتری بشنوم. در عوض بابا با پشت آن دستش که آزاد بود ناهوا زد روی خشتکم و گفت: «چُمبولِتو قوی میکنن» . لحظهای صاف توی صورتم نگاه کرد و پُقّی زد زیر خنده.
دنبلانها که آماده شد، بابا برای من سه تکّه توی نعلبکی گذاشت و رویشان آبلیمو پاشید. سر جمع هفت هشت تکّه ای میشد. حالا رنگشان زرد میزد و چند جا نقطههای سیاهی رویشان سوخته بود. دیگر بوی لجن نمیداند، طعمشان هم واقعاً خوب بود. بابا یک لیوان کنار سهم خودش گذاشته بود و جلوی کابینت آخری نشسته بود کف زمین. من هنوز از ضربهی غیرمنتظرهای که به دولم خورده بود توی شوک بودم. شاید بابا شوخی کرده بود، ولی دنبلان ها را که نگاه میکردی واقعاً به قیافه شان میخورد که همچه کاری بکنند. از طرفی این که بابا نمیخواست مامان از قضیه بو ببرد آدم را مطمئن میکرد که یک خبری هست.
سر میز شام، با اینکه سیر بودم چند قالیه جگر را خالیخالی خوردم. وقتی فهمیدم که نرگس دارد زیر چشمی نگاهم میکند مجبور شدم دو سهتای آخر را لقمه بگیرم. به زحمت قورتشان میدادم. طوری که انگار دارم قلوهسنگ فرو میبرم. نرگس به غذا خوردن من حسودی اش میشد. چون او با آنکه کم میخورد باز هم چاق و چمبه بود. ولی من هرچقدر هم میخوردم باز چاق نمیشدم. نگار هم مثل من لاغر بود. اگرچه باسن گنده و قلمبهای داشت. چشمهایش درشت و صورتش کوچک بود. همه میگفتند قیافهاش شبیه موش است.خصوصاً وقتهایی که مثل آن شب موهایش را دمموشی میبست.
شامشان که تمام شد من دویدم سمت دستشویی. جلوی درش که رسیدم نگار از توی آشپزخانه داد زد: «واسیسا من میخوام برم.» گفتم:«مال من تُنده» در را باز کرده بودم و نصف هیکلام هم تو رفته بود . امّا نگار که جیغ زد مجبور شدم خودم را بکشم بیرون.
«مامان من عجله دارم...میخوام برم حموم» مامان از پای ظرفشویی به نگار گفت:«خُب پنج دقیقه صبر کن این که اومد بیرون بعد برو» نگار صدایش را کش داد و گفت: «خُب بو میگیره!». مامان بعد کمی مکث از من پرسید: «بزرگه یا کوچیک؟» من گفتم«کوچیک» و این ظاهراً همه را راضی کرد.
آنجا توی توالت هیچ کس دستش بهت نمیرسید. نگار دو، سه بار به در زد و من هربار فقط گفتم خُب. میان صدای خِرخِر فن و شُرشُر آبی که روی موزاییکها راه میکشید و توی چاه میریخت، برای خود خلوتی ساخته بودم و بیخیالی طی میکردم. همینطور زل زده بودم به دولم و بفهمی نفهمی چُرتم گرفته بود. بعد یکهو چیز جدیدی به سرم زد. هر بار که زور میزدم کلّهی دولم پُف میکرد و جمع میشد. به قول کتاب علوممان منبسط و منقبض میشد. پُف کردنش بسرعت و جمع شدنش کُند و آهسته بود. مرا به یاد امواج دریا میانداخت. تابستان همان سال، درست پیش از شروع مدرسهها رفته بودیم شمال. کنار ساحل بابلسر یک پلاژ گرفتیم و سه روز همانجا ماندیم. بعد بابا مرخصیاش تمام شد و مجبور شدیم برگردیم. توی آن سه روز به قول مامان خودم را خفه کردم. از صبح تا غروب یا توی آب بودم یا لب ساحل شنبازی میکردم. وقت خواب مامان کف پلاژ دو تا پتو پهن میکرد. من چفت دیوار، کنار بابا میخوابیدم. روی شکمم، دمرو میاُفتادم و بوی رطوبتِ پتو دماغم را پُر میکرد. بعد نمی فهمیدم چطور خوابم میبرد. صبح که با صدای تلق تلوق مامان بیدار میشدم حتی یک خوابم هم یادم نمیآمد.
صبح روز آخر که بیدار شدم دیدم جلوی شرتم را خیس کردهام. اول فکر کردم شاشیدهام که البته از من بعید هم نبود. ولی بعد دیدم جایش خشک و برّاق شده و یاد کف دهن گاو و حرفهای معلم بینشمان افتادم. یادم میآید که معلم بینشمان خیلی سربسته و با اکراه راجع به این مسأله حرف میزد. میگفت به اصرار دفتر مجبور شده این حرفها را سرِ کلاس بزند. و چند بار تأکید کرد که مبادا کنجکاو شویم و با عورتمان بازی کنیم، چون اگر به این کار عادت کنیم مثل تریاک آدم را معتادِ خودش میکند. بعد از آدمهایی حرف زد که این کار را کرده اند و چشمهایشان ضعیف شده، دستهایشان رعشه گرفته و دستِ آخر وقتی ازدواج کردهاند زنشان به آنها خیانت کرده است. من آن موقع درست سر در نمیآوردم که چه میگوید امّا حرفهایش بدجوری توی دلم را خالی کرده بود.
خلاصه آن روز آخری شرتم را از زیر مایوام در نیاوردم تا وقتی میروم توی آب خودش شسته شود. دلم بدجوری گرفته بود. هم به خاطر کفِ دهن گاو و هم اینکه باید با دریا خداحافظی میکردم. بعد از ظهر وقتی بابا با پیرهن شلوارش آمد کنار ساحل و صدایم کرد، ایستادم لبِ آب تا برای آخرین بار دریا را نگاه کنم. آنجا بود که تازه برای اولین بار حرکت قشنگ امواج توجّهام را جلب کرد - تُند و پُرهیجان خود را روی ساحل میکشیدند تا به پاهای لختم برسند. بعد، مثل بچههایی که مادرشان صدایشان کرده باشد، خزان خزان برمیگشتند و ماسهها را از لای انگشتان کوچکم میرُفتند.
پشت در توالت نگار آنقدر داد و قال راه انداختهبود که مجبور شدم بلند شوم. تا پایم را بیرون گذاشتم، از روی غیظ نگاهم کرد و همینطور که سرش را میجنباند گفت: «خیلی بیشعوری! خیلی خری!» من هم بهش چشم غُرهای رفتم که ظاهراً رویش را کمکرد. سرش را انداخت پایین و تقریباً رفت توی دستشویی. ولی بعد انگار چیز ترسناکی دیده باشد برگشت و در را بست.« پوف!» بلافاصله صدای مامان آمد که: «ریدی؟؟!» نمیدانم اولش کجا بود، ولی تا برگشتم راست مقابلم ایستاده است و با پشت دستش تهدیدم میکند. نزد. در عوض چفت دهنش را برداشت و هرچه از دهنش در میآمد به من گفت: «خاک بر سرِ بیشعورت کنن. یه قاشق گه میخوردی بلکه آدم بشی ...پسرهی الوات...»
داد زدم «خُب دیگه» دویدم توی اتاق نگار ، در را پشت سرم کوبیدم به هم و همانجا پشتش نشستم. مامان چند بار دستگیره را پایین برد و در را هل داد. ولی من با تمام زورم پشتم را به در فشار میدادم به و برای همین نتوانست بازش کند. یکبند از پشت در فحش میداد. سرم را بین دستها و زانوهایم پنهان کرده بودم که صدایش را نشنوم.
حس گریه داشتم ولی اشکم در نمیآمد. چشمهایم را روی هم گذاشته بودم و فشارشان میدادم. میخارید. انگار روی مژه هایم چرک نشسته باشد. فکر کردم اگر گریه کنم با اشکم شسته میشوند.شروع کردم به دل زدن. نفسم را یکباره فرو میبردم و میدادم بیرون. با این کار صدای هقهقی درست میشد که اغلب اوقات کمک میکرد گریهام بگیرد. دیگر از آن طرف در صدای مامان نمیآمد. نگار رفته بود حمام. اتاقش چسبیده به حمام بود و من حالا صدای غُرغُر خفیف لولهها را از توی دیوار میشنیدم. همینطور که سرم میان زانوهایم بود و نفسم را تو و بیرون میدادم حس کردم سرِ دولم باز دارد باد میکند. با دو شستم کش شُرت و شلوارم را جلو کشیدم ، ولی آن داخل تاریکِ تاریک بود. بلند شدم رفتم کنار کمد. درش را تا نصفه باز کردم و پشتش ایستادم. از پشتِ در نیم نگاهی به درِ اتاق انداختم. بستهی بسته بود. کشیدم پایین. زور زدم. حالا دیگر مثل آن موقع باد نمیکرد. شاید اثر دنبلانها رفته بود... شاید هم به این خاطر بود که ایستاده بودم. دوباره نگاهی به درِ اتاق انداختم و عقب عقب رفتم طرف تخت نگار... دلم بد جوری توی سینهام میزد. مثل شبهایی که توی هال میخوابیدم و از ترس زیر پتو قایم میشدم. همهاش فکر میکردم آن بیرون، توی تاریکی یک چیزی است که نگاهم میکند. زیر پتو، چشمهایم را که میبستم ، او را به شکل یک کلّهی باند پیچی شده میدیدم. تمام صورتش باند پیچی شده بود. فقط چشمهایش دیده میشد.- چشمهایش قلمبه بود و زیرشان سیاه می زد. نمیدانستم با من چکار دارد، فقط حس میکردم دارد نگاهم میکند. دستِ آخر طاقتم تاب میشد و یکهو سرم را بیرون میآوردم. بعد- برای مدتی- مطمئن میشدم که چیزی نیست. دوباره زیر پتو میرفتم و سعی میکردم به یک چیز خوب فکر کنم.
لبهی تخت نگار خودم را از بالا ولِ کردم و نشستم. خوب شده بود. مطمئن نبودم به خوبی آنموقع، توی توالت شده یا نه. ولی خوب بود. همانطور کلهاش باد میکرد و خالی میشد. چند باری نگاهش کردم و بعد به طرز عجیبی به نظرم بیگانه آمد. انگار جانوری را نگاه میکنم که نفس میکشد و سرش بالا و پایین میرود. به نظرم رسید که میتواند برای خودش فکر کند یا حتّی غذا بخورد. بعد زیر لب گفتم: «سهشاخ چهره... »
بدو رفتم آنطرف اتاق،جلوی کتابخانه ایستادم. طبقهی پایین کتابخانهی نگار مال من بود. کتاب، دفترهای مدرسهام و چند تا کتاب غیردرسی - دو سه تایی داستان و چند تا کتاب مرتبط با حیات وحش- را آنجا نگه میداشتم. برای پیدا کردنش مجبور نبودم زیاد آنجا را به هم بریزم؛ از همهی کتابهای دیگر بزرگتر و قد بلندتر بود. رویش عکس یک دایناسور بزرگ نارنجی میان جنگل کشیده شده بود که داشت از نوک یک درخت بلند برگ میخورد. از انتهای جنگل- بالا سمت راست- سه تا دایناسور کوچک با دُمهای کلفت اینطرف میدویدند. روی کتاب با فونت درشت نارنجی نوشته بود: «دایناسورها»
ورق زدم تا به صفحهای رسیدم که مربوط به سهشاخ چهره بود. بیشتر صفحه عکسی از سهشاخ چهره را میان جنگل نشان میداد که پوزهاش را نزدیک به زمین آورده بود و شاخهایش طوری روبرو را نشانه رفته بود که انگار هر لحظه آمادهی حمله است. پایین سمت راست نیمرخی از آن را کنار یک انسان معمولی کشیده بود. قدّ آدم به زور تا زیر پوزهاش میرسید. چند خطی هم توضیحاتی مربوط به جانور را داده بود. دوباره نشستم لبهی تخت و دو، سه مرتبه بدقّت تمام مطلب را خواندم:
تریسراتوپس، یا سهشاخچهره، دایناسوری شاخدار و گیاهخوار از دورهی کرتاسه میباشد..
تریسراتوپس یک دسته منقرض شده از دایناسورهای شاخدار علفخوار بودند که در طی مرحله آشکوب دوره کرتاسه پسین (حدود ۶۸ تا ۶۵ میلیون سال قبل در آمریکای شمالی).
تریسراتوپس یکی از آخرین دایناسورها بوده که قبل از رویداد عظیم انقراض دوران سوم کرتاسه تکامل یافتند. وجود یک یقیه بزرگ استخوانی و سه شاخ روی بدن چهارپای بزرگش, و شباهتهایش با کرگدنهای امروزی, باعث شده تریسراتوپس یکی از شناخته ترین دایناسورها باشد. احتمالا تریسراتوپس از دو شاخ بلندش بعنوان سلاح در برابر تیرانوسور و عشقبازی (مانند گوزن) و چیره شدن بر رقبا استفاده میکردهاست.این دایناسور روی چهارپای محکم و ستون مانندش راه میرفتهاست. بخصوص دو پای جلوییاش قوی تر بودند چون باید وزن سر بسیار سنگیناش را
تحمل میکردند. تریسراتوپسها بزرگترین دایناسورهای سه شاخ بودهاند که احتمالا در دستههای بزرگ، مانند فیلهای امروزی، زندگی میکردند.
کتاب را ورق زدم و چند تا دیگر از عکسهایش را نگاه کردم. بعد نگار در زد. از حمام آمده بود و میخواست لباس بپوشد. من کتاب را انداختم روی تخت و در را باز کردم. کنار در، با حولهی نوی صورتی رنگش ایستاده بود و آب موهای خیسش از زیرکلاه روی صورتش میسُرید. منتظر بود که چارچوب را خالی کنم. من خودم را زده بودم به کوچهی علیچپ . شنیدم که گفت: «عجب روییهم داره!؟» . بعد من آمدم بیرون و او رفت تو و در را پشت سرش بست.
رفتم توی هال، جایی که مامان رو به دیوار نماز میخواند و بابا جلوی تلویزیون، طوری توی مبل فرو رفته بود که از آن پشت فقط تاسی تهِ سرش پیدا بود. داشت یکی از آن شو های خارجی را نگاه میکرد. زنها، سیاه و سفید، با تاپ و دامنهای کوتاه زیر باران توی هم میلولیدند. کسی متوجه من نشده بود، برای همین مجبور نبودم رویم را برگردانم. باز دلم شروع کرد به تاپ تاپ توی سینه ام زدن. یک چیزی توی ذهنم داشت قلقلکم میداد. زیر لب گفتم: «باید کتابم رو برداردم». بعد مثل برق رفتم طرف اتاق نگار، در را باز کردم و دیدمش که لخت و عور نشست روی زمین، جیغ زد و پاهایش را توی بغلش جمع کرد. از حولام در را کوبیدم به هم. با صدای به هم خورنش دلم هُرّی ریخت. بعد یکی محکم خورد پسِ سرم. مامان بود. جیغ میزد و فحش میداد. دویدم تا انتهای آشپزخانه و پشت یخچال نشستم روی زمین و سرم را باز بین زانوهایم پنهان کردم. کف پاهایم روی سرامیکهای سرد یخ میزد. تصویر نگار جلوی چشمم بود. با آن ساقهای سفید و رانهای چاقش که از ترس سفت و منقبض شده بود. چیزی از آنجایش یادم نبود. حتی به خاطر نمیآوردم شرت پایش بود یا نه. داشتم گریه میکردم. این را انگار تازه همین حالا فهمیده بودم. سرم را بالا آوردم و چشمهایم را با پشت دست مالیدم. آنوقت دیدم بابا ایستاده بالای سرم و خیره نگاهم میکند. میدانستم دست رویم بلند نمیکند. امّا نگاهش، مثل نگاههای خیرهی آن صورت باند پیچی شده، دلم را میلرزاند. به تته پته افتادم، خودم هم نمیدانستم چه میخواهم بگویم. گفتم: «تقصیر دنبلان بود». بعدش دوباره سکوت بود و نگاههای بابا. اما احساس کردم نگاهش طور دیگری شد. لُپهایش انگار گُل انداخت وسبیلش اندکی روی لبش جنبید. دلم آرام گرفت. تصورش برایم سخت نبود. اینکه بابا پُقّی بزند زیر خنده و سبیل پُرپُشتش را باد ِبَبرد.

