تفنگ چخوف در کلیسای جامع
بسط نظرات شخصی من در مورد اضافه گویی در داستانهای مدرن شخصیت محور (بخش اول)
خوب یادم است، اولین جملهی قصاری که توی کلاس داستان نویسی یاد گرفتم-و همهی شما حتماً آن را شنیده اید- این جملهی آنتوان چخوف بود : «اگر من در داستانم تفنگی را به دیوار آویزان کنم، این تفنگ باید تا آخر داستان شلیک کند.» آنروزها این جمله برای من که موقع داستان نوشتن، بر هیچ ستونی جز قوّهی تخیلام تکیه نمیزدم، قاعدهای مهمل و دست و پا گیر بود. حتی مدتی توی فکر نوشتن داستانی بودم که در آن تفنگی را به دیوار آویزان کنم و با تا آخر داستان با آن شلیک نشود. این لجاجت کودکانه – که اتفاقاً خیلی هم دوستش دارم- عمدتاً ناشی از این مسأله بود که من میخواستم آنچه را که میبینم بنویسم. داستان برایم جایی بود که میخواستم تجربیات جالب یا تکاندهندهی زندگی ام را در آن بگنجانم. از درخت گوجه سبز توی حیاط سابقمان تا صدای ساز مرد بلوچ که هر روز ظهر از خواب بیدارم میکرد.
مدّتی که گذشت، بر محدودیتهای خود به عنوان خالق یک اثر آگاه شدم. این که نه خدا به تنهایی، که خدا و ابزار با هم جهان را میسازند. و اینکه چطور محدودیت میتواند زیبایی بیافریند. بعلاوه جنبهی شخصی روایتها برایم کمرنگتر شد. دنیای شخصیتهایی که میساختم، اگرچه به دنیای من شبیه بود، ولی با آن یکی نبود. چرا باید توی داستانهایم به درخت گوجهسبز نگاه میکردم و از آن همه درخت دیگری که میتوانست توی باغ باشد غافل میشدم؟ اصلاً چرا چخوف باید تفنگ سر دیوار را نشان بدهد ولی از قاب عکسی که مادر بزرگ شخصیت اصلی داستاناش توی آن است هیچ چیز نگوید؟ پس در حقیقت فقط نویسنده نیست که مسیر روایت را مشخص میکند. بلکه خود روایت، (یا همان منطق درونی اثر) اگر نگوییم به بیشتر از نویسنده، لا اقل به اندازه ی نویسنده در تعیین ضرورتهای خود نقش دارد.
تا آنجا که من میدانم، تمامی محصولات زبان، از آنجا که زبان ابزار شکلگیری آنهاست، بطریقی از منطق موجود در زبان تبعیت می کنند. مثلاً دیالوگ را در نظر بگیرید. چنانچه دوستم از من بپرسد: «امروز دانشگاه چطور بود؟» ظاهراً من مختارم هر کدام از این جملات را در پاسخ به او بکار ببرم: «استقلال سه هیچ باخت» یا «استاد از کلاس انداختم بیرون» . چیزی که پاسخ اول را بیمعنا وا پاسخ دوم را معنادار میکند، همانا منطق نهفته در دیالوگ است. در روایت داستانی، این منطق به مراتب پررنگ تر وتعیین کنندهتر میشود. و همین منطق است که تصمیم میگیرد راوی موقع نگاه کردن به دیوار از تفنگ آویزان شده یا قاب عکس مادربزرگ سخن بگوید.
امّا این منطق درونی اثر چگونه عمل میکند؟ در داستان های حادثه محور مساله تقریباً روشن است. ما به اجزایی نیاز داریم که مسیر اصلی روایت را کامل کنند. امّا در داستانهای شخصیت محور قضیه تا حدود زیادی پیچیده تر میشود. مثلاً داستان کوتاه «از کجا دارم تلفن میکنم» اثر کارور را در نظر بگیرید. راوی داستان مرد میانسالیست که سال نو را در یک مرکز ترک اعتیاد به الکل سپری میکند.(اگر این داستان را نخواندهاید توصیهی اکید میکنم که بخواندید.» در قسمتی از داستان راوی خاطرهای از دوران کودکی دوستش نقل میکند که یک شب تاصبح را در چالهی عمیقی گرفتار بوده. آیا هیچ ضرورتی برای آوردن این زیر روایت وجود دارد؟ یا این که کارور دچار اضافه گویی شده است؟ چه چیزی این ضرورت را مشخص میکند؟ در یادداشت بعدی به این موضوع خواهم پرداخت.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت: داستان کوتاه جدیدم به اسم دفترچه را در وبلاگ بوطیقا بخوانید. (نظرتان را همینجا هم میتوانید بنویسید.)

