تبليغاتX
اندرونیته - تفنگ چخوف در کلیسای جامع(قسمت دوم)

تفنگ چخوف در کلیسای جامع(قسمت دوم)

در قسمت قبلی این نوشته بحث مختصری راجع به نحوه‌ی تأثیرگذاری منطق درونی اثر در انتخاب مناسب اجزای داستان کوتاه آوردم. همچنین گفتم که در داستان‌های حادثه محور، این منطق درونی در جهت انتخاب اجزایی عمل می‌کند که پازل حوادث را در مسیر خط اصلی اثر کامل کنند. در حقیقت، در یک داستان حادثه محور تفنگ چخوف برای اینکه کارکردی در جریان حوادث داستان داشته باشد، مجبور است شلیک کند. اکنون بحث بر سرِ این است که آیا تاثیر گذاری تفنگ چخوف در داستانِ شخصیت محور نیز محدود به همین شلیک می‌شود؟ چطور می‌توان قضاوت کرد که آوردن یک جزء بخصوص در چنین داستان‌هایی در جهت خط اصلی اثر است ؟

برای کامل کردن این بحث مجبورم تعریفی از داستان شخصیت محور ارائه کنم. اگرچه مطالعات اندک و نا‌کافی من در زمینه‌ی نظریه‌های ادبیات داستانی، این مسأله را اجتناب نا‌پذیر می‌کند که درست یا غلط بودن این تعریف- چنانچه اصلاً در این حوزه مسأله‌‌ی درست یا غلط قابل طرح باشد- شدیداً زیر علامت سوال قرار گیرد. به هر حال من اینجا قصد نظریه پردازی ندارم. با واژگانی که معنایشان برایم واضح تر می‌نماید بازی می‌کنم و سعی می‌کنم آنهایی را که معنایشان برایم گنگ‌تر بنظر می رسد تعریف می‌کنم:

داستان روایتی است که از طریق پرداخت هنری یک واقعه، تأثیر واحد و یک‌پارچه‌ای بر مخاطب خود می‌گذارد. ویژگی واقعه خروج از حالت تعادل است. بدین معنی که غذا خوردن هر روزه‌ی شما سرِ میز شام، واقعه تلقی نمی‌شود. ولی چنانچه یک شب سرِ میز با پدرتان بحث کنید یا مثلاً یک تیغ ماهی توی گلویتان گیر کند، واقعه شکل گرفته است. داستان شخصیت محور داستانی‌ست که حول یک واقعه‌ی درونی شکل بگیرد. بدین معنی که خروج از حالت تعادل، و درگیری و تلاش برای بازگشت به حالت تعادل، درون ذهن شخصیت به وقوع بپیوندد. البته مقصود این نیست که نویسنده باید این درگیری را از درون ذهن شخصیت بیرون بکشد و مستقیماً به آن بپردازد. بلکه با بازتاب ذهن شخصیت از طریق رفتار و افعال بیرونی وی نیز می‌توان داستان شخصیت محور خلق کرد.-نظیر بعضی از داستان‌های کوتاه همینگوی-

بطور خلاصه، در داستان شخصیت محور، محوریت اثر درگیری‌های درونی شخصیت است و لذا شکل‌گیری وقایع بیرونی و سایر اجزای داستان حول این هسته‌ی اصلی‌ست. بدین ترتیب هرگونه اتفاق بزرگ یا کوچکی، در سایه‌ی واکنش ذهنی شخصیت اصلی معنا دار شده و اهمیت می‌یابد. بعنوان مثال در داستان «آلاسکا مگر چه خبر است؟» اثر کارور ریختن سودا روی کفش نوی «کارل» به طریقی در ذهن او با ماجرای شغل جدید همسرش «مری» و مهاجرت‌شان به کانادا، پیوند می‌خورد و باعث می‌شود که او لحظاتی بعد به خود جرأت ابراز نظر شخصی‌اش را بدهد. اینجاست که خریدن کفش نو در داستان اهمیت پیدا می‌کند و برای همین است که این داستان توی فروشگاه کفش شروع می‌شود. جایی که کارل می‌خواهد یک جفت کفش «راحت» بخرد، «سبک و اسپورت». (تا  داستان را نخوانید نمی‌فهمید من چه می‌گویم.)

بنا بر این در داستان های شخصیت محور، تفنگ چخوف، برای این که نقش خود را ایفا کرده باشد، لازم نیست تا آخر داستان شکلیک کند. کافی ست شخصیت اصلی داستان، فقط یک بار نگاهی به آن بیاندازد و برای لحظه‌ی کوتاهی خیال خودکشی از ذهن‌اش بگذرد!

 

 

!! نوشته شده توسط علی رحمانی | 21:23 | سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 •