تبليغاتX
اندرونیته - حرف هایی که باید یک جایی گفت

حرف هایی که باید یک جایی گفت

 

1-      تعطیلات عید-و کمی قبل و کمی بعدش- توی سفر بودم. دوازده روزی جنوب توی یک شهری به اسم نخل تقی ماندیم. توی خانه‌ای که دور تا دور حیاطش هفت تا درخت نخل بزرگ داشت. زمینش پر از سوراخ‌های موش خرما بود و دیوارهایش پُر مارمولک. نخل تقی یک شهر کوچکی نزدیک عسلویه است. یک طرفش دریاست و ماهی‌گیرها و خانه های روستایی گازکشی نشده، و طرف دیگر کوه است و  پتروشیمی‌ها و پالایشگاه‌ها و مشعل‌های عظیمی که شب‌ها کوه را مثل پرستش‌گاه خدایان روشن می‌کند.

2-      حرف‌های زیادی هست که بشود از این سفر زد. تجربه‌ای بود که شاید بعداً گوشه وکنارش را بتوانید توی داستان‌هایم پیدا کنید. چیزی که هست... با خودم فکر کردم بد هم نیست که فوق لیسانسم را که گرفتم، بروم جنوب و توی یکی از همین پتروشیمی‌ها چارده ـ هفت، یا حتی بیست و یک ـ هفت کار کنم. می‌توانم یک قایق موتوری بگیرم و هفته‌های تعطیلی‌ام بروم ماهیگیری، یا حتی یواشکی دبی بروم. می‌توانم یکی از این دختر‌های باریک و بلند عرب را مخ بزنم و وقت‌هایی که توی تختم، کنارم خوابیده است چند کلمه در گوش هم عربی بگوییم و مثل بی‌مزه‌ها کِرکِر بخندیم:«تعال...تعال...»

3-       قبل عید دکتر (استاد راهنمایم) یک تز بهم داده بود که بخوانم. من هم خواندمش. ولی نمی‌دانم چطور است که جرات نمی‌کنم بروم توی اتاقش که در موردش حرف بزنم. یک احساس عجیب و مریضی نسبت به این استادم دارم... چیزی مثل اینکه یک نفر را دوست داری و دوست نداری که بفهمد دوستش داری... و اینکه یک احساسی بهت می گوید که او می‌داند که دوستش داری و او هم دوستت دارد ولی... ولی اینجا جایش نیست. اینجا نباید به روی خودت بیاوری.

4-      دیشب سه، چهار ساعتی با یک مزاحم اس‌ام‌اس بازی می‌کردم و توی ذهنم سی‌چهل نفر را بجای او مجسّم کردم. آخرش معلوم شد که دختر دایی‌ام است. کلاً من آدمی هستم که راحت می‌شود سر به سرش گذاشت. اگر استاد بشوم احتمالاً بچه‌ها مدام پشت سرم شیشکی می‌بندند و وقتی سرم روی کتاب است با گچ تاسی وسطش را نشانه می‌روند. به هر حال به نفعم است که به روی خودم نیاورم.

 

۵: داستان "آبتنی"، نوشته "تی کوپر" برگردان من و سامان آزادی در سایت "اثر" منتشر شد. می توانید آن را این جا بخوانید. 

!! نوشته شده توسط علی رحمانی | 13:36 | پنجشنبه بیستم فروردین 1388 •